اگر دشمنم نبودی  

اگر دشمنم نبودی خودم خونه جدا رهن میکردم یک شهر ديگه، چون اینجا قیمتاش با بدمعاملگی مشهدی ها بسته شده. اون وقت منتظرت میشدم بیای و شوهرم بشی. ولی دریغ که اولین چیزی که به ماها یاد داده شده دشمنیه. و برای یادگرفتن دوستی قدر شاید قرنها لازم باشه وقت گذاشته بشه.ديگه بعد از دکتری میچسبیدم به سایت تا راهش بندازم. دنبال مدرک ديگه ای نبودم، و شاید زن خوبی از نظر تو میشدم. ولی من بدم. یک سال ديگه هم صبر میکنم پولهایم جمع بشه تا خونه نخریده م، ضرر رهن رو

ادامه مطلب  

کی لباس بخرم  

چند وقت ديگه دانشگاه شروع میشه من هوز هیچی نخریدم
قراره یکی دو دست لباس بخرم
یه ساعت مچی
دو جفت کفش
یه چندتا زیر لباسی ديگه
نمیدونم کت بخرم یا نه؟ ولی کت بهم میاد
شخصیتی میشم
ببینم اون پولو بهم میدن یه 206 باهاش بخرم
ديگه اروم میرونم. تموم شد سرعت تموم شد

ادامه مطلب  

خب دیگه...  

به هر چی قسم خوردنیه قسم که من انقد بی ثبات نبودم!اما زندگیه ديگه... آدمو عجیب غریب میکنه. میدونید تلخ ترین چیزی که تا حالا از کسی شنیدم چی بوده؟ "ديگه نمیخوام چیزی ازت بخونم"!نه اصلا فکر نکنید انقد خرم که واسه همچین حرفی وبلاگمو دو روز تخته کنم. ولی اون به هرحال مدال تلخ ترین حرفی که کسی میتونه به کسی ديگه بزنه رو تو دنیای رقابت های نازنینی میگیره.خب ديگه زندگی ادامه داره...

ادامه مطلب  

خب دیگه...  

به هر چی قسم خوردنیه قسم که من انقد بی ثبات نبودم!اما زندگیه ديگه... آدمو عجیب غریب میکنه. میدونید تلخ ترین چیزی که تا حالا از کسی شنیدم چی بوده؟ "ديگه نمیخوام چیزی ازت بخونم"!نه اصلا فکر نکنید انقد خرم که واسه همچین حرفی وبلاگمو دو روز تخته کنم. ولی اون به هرحال مدال تلخ ترین حرفی که کسی میتونه به کسی ديگه بزنه رو تو دنیای رقابت های نازنینی میگیره.خب ديگه زندگی ادامه داره...

ادامه مطلب  

خب دیگه...  

به هر چی قسم خوردنیه قسم که من انقد بی ثبات نبودم!اما زندگیه ديگه... آدمو عجیب غریب میکنه. میدونید تلخ ترین چیزی که تا حالا از کسی شنیدم چی بوده؟ "ديگه نمیخوام چیزی ازت بخونم"!نه اصلا فکر نکنید انقد خرم که واسه همچین حرفی وبلاگمو دو روز تخته کنم. ولی اون به هرحال مدال تلخ ترین حرفی که کسی میتونه به کسی ديگه بزنه رو تو دنیای رقابت های نازنینی میگیره.خب ديگه زندگی ادامه داره...

ادامه مطلب  

خب دیگه...  

به هر چی قسم خوردنیه قسم که من انقد بی ثبات نبودم!اما زندگیه ديگه... آدمو عجیب غریب میکنه. میدونید تلخ ترین چیزی که تا حالا از کسی شنیدم چی بوده؟ "ديگه نمیخوام چیزی ازت بخونم"!نه اصلا فکر نکنید انقد خرم که واسه همچین حرفی وبلاگمو دو روز تخته کنم. ولی اون به هرحال مدال تلخ ترین حرفی که کسی میتونه به کسی ديگه بزنه رو تو دنیای رقابت های نازنینی میگیره.خب ديگه زندگی ادامه داره...

ادامه مطلب  

خب دیگه...  

به هر چی قسم خوردنیه قسم که من انقد بی ثبات نبودم!اما زندگیه ديگه... آدمو عجیب غریب میکنه. میدونید تلخ ترین چیزی که تا حالا از کسی شنیدم چی بوده؟ "ديگه نمیخوام چیزی ازت بخونم"!نه اصلا فکر نکنید انقد خرم که واسه همچین حرفی وبلاگمو دو روز تخته کنم. ولی اون به هرحال مدال تلخ ترین حرفی که کسی میتونه به کسی ديگه بزنه رو تو دنیای رقابت های نازنینی میگیره.خب ديگه زندگی ادامه داره...

ادامه مطلب  

414 : جمهور  

هلکو هلک رفتیم درمونگاه یعنی زورم میومدا ولی ديگه برای اولین بار و اخرین بار حاضر شدم اینکارو کنم. خوابم نمیاد   مغزمم نمیکشه عکس نگاه کنم. میخوام ادامه جمهور رو بخونم اخ یعنی میشه بتونم درست بخونمش تموم بشه؟ ٢١٥ صفحه خوندم خب کمم نی اما همش یک سوم کتاب ِ .خیلی ديگه فاصله انداختم بینش. ديگه وقتشه زودتر جمعش کنم اصلا دوست ندارم طول بکشه.

ادامه مطلب  

414 : جمهور  

هلکو هلک رفتیم درمونگاه یعنی زورم میومدا ولی ديگه برای اولین بار و اخرین بار حاضر شدم اینکارو کنم. خوابم نمیاد   مغزمم نمیکشه عکس نگاه کنم. میخوام ادامه جمهور رو بخونم اخ یعنی میشه بتونم درست بخونمش تموم بشه؟ ٢١٥ صفحه خوندم خب کمم نی اما همش یک سوم کتاب ِ .خیلی ديگه فاصله انداختم بینش. ديگه وقتشه زودتر جمعش کنم اصلا دوست ندارم طول بکشه.

ادامه مطلب  

414 : جمهور  

هلکو هلک رفتیم درمونگاه یعنی زورم میومدا ولی ديگه برای اولین بار و اخرین بار حاضر شدم اینکارو کنم. خوابم نمیاد   مغزمم نمیکشه عکس نگاه کنم. میخوام ادامه جمهور رو بخونم اخ یعنی میشه بتونم درست بخونمش تموم بشه؟ ٢١٥ صفحه خوندم خب کمم نی اما همش یک سوم کتاب ِ .خیلی ديگه فاصله انداختم بینش. ديگه وقتشه زودتر جمعش کنم اصلا دوست ندارم طول بکشه.

ادامه مطلب  

خدایا توبَ  

دیشب خواب دیدم عراقی شدم:/ می بینید چنقذه لاکچری؟؟ بعد جنگ بوده فک کنم با اسپانیا بعد منم سرباز بودم تا حالا جنگ نرفته بودم.‌‌ بعد از یکی سلاح میخواستم... نیشمم تا بنا گوش وا بود همش لوکیشن هم پارک جنگلی بود
یه بار ديگه هم خواب جنگ دیده بودم البته‌. اون خیلی خفن بود‌. جنگ جهانی بود فک کنم  من یه ادم خاص بودم احتمالا فرمانده... بعد رفته بودیم ته یه گودال اب درااااز کشیده بودیم که دشمن نبینمون
آی ام شیر زن ایرانی ديگه به حر هال ديگه

ادامه مطلب  

دو کلوم اختلاط با خدا  

خدایا میدونم که میبینی و میشنوی و مواظبمی 
خدایا بازم شکرت 
اما خداجونم 
لطفا اون دستتو بزار رو پیچ احساسم یه ذره ضعیفش کن 
بی زحمت یه چیزیم بزار جلو زبونم که هر موقع اومدم تو مواقع احساسی صحبت کنم یه سوزشی گرفتگی صدایی چسبندگی چیزی ایجاد بشه 
قربونت برم 
ممنون که انقد خوبی که از قبل میدونی چی میگم و چی می خوام 
اها راستی 
اگر یه لطفی کنی و غذاهای بیمارستان هم بهتر بشه ها ديگه عالیه 
مثلا یه استعدادی یهو نزول کنه تو کله ی اشپزش 
ديگه همین دی

ادامه مطلب  

فاجعه نه ریزش کوهه، نه بهمن. فاجعه ریزش روح کسیه به دست کسی دیگه  

قبلا نوشته بودم گاهی حضور بعضی از آدمها تو زندگی آدم انقد آزاردهنده میشه که طی ارتباط اجباری که باهاشون داری، تمام وقت این پس ذهنته که: "کی میشه اون روز بیاد که من مطمئن باشم تا آخر عمر ديگه ریخت تو رو نمیبینم یا صدای تو رو نمیشنوم یا مجبور نيستم حضور تو رو تو زندگیم تحمل کنم "اما یه وقتایی قضیه فراتر از این حرفاست. ما آدمها میتونیم خیلی برای هم خطرناک باشیم. دو نفر گاهی تو یه اتاق یا تو یه خونه نمیتونن همو بپذیرن یا جای اینه یا جای اون. ابع

ادامه مطلب  

فاجعه نه ریزش کوهه، نه بهمن. فاجعه ریزش روح کسیه به دست کسی دیگه  

قبلا نوشته بودم گاهی حضور بعضی از آدمها تو زندگی آدم انقد آزاردهنده میشه که طی ارتباط اجباری که باهاشون داری، تمام وقت این پس ذهنته که: "کی میشه اون روز بیاد که من مطمئن باشم تا آخر عمر ديگه ریخت تو رو نمیبینم یا صدای تو رو نمیشنوم یا مجبور نيستم حضور تو رو تو زندگیم تحمل کنم "اما یه وقتایی قضیه فراتر از این حرفاست. ما آدمها میتونیم خیلی برای هم خطرناک باشیم. دو نفر گاهی تو یه اتاق یا تو یه خونه نمیتونن همو بپذیرن یا جای اینه یا جای اون. ابع

ادامه مطلب  

فاجعه نه ریزش کوهه، نه بهمن. فاجعه ریزش روح کسیه به دست کسی دیگه  

قبلا نوشته بودم گاهی حضور بعضی از آدمها تو زندگی آدم انقد آزاردهنده میشه که طی ارتباط اجباری که باهاشون داری، تمام وقت این پس ذهنته که: "کی میشه اون روز بیاد که من مطمئن باشم تا آخر عمر ديگه ریخت تو رو نمیبینم یا صدای تو رو نمیشنوم یا مجبور نيستم حضور تو رو تو زندگیم تحمل کنم "اما یه وقتایی قضیه فراتر از این حرفاست. ما آدمها میتونیم خیلی برای هم خطرناک باشیم. دو نفر گاهی تو یه اتاق یا تو یه خونه نمیتونن همو بپذیرن یا جای اینه یا جای اون. ابع

ادامه مطلب  

بری دیگه برنگردی  

نه روز از سال جدید گذشته و حسن آقای روحانی تازه یادش اومده sms بده که مثلاً عید شما مبارک و این جور حرف ها... من هم از همین تریبون (چون تریبون ديگه ای ندارم) به ایشون میگم "عید شما هم مبارک... ایشالله این آخرین sms تبریک عیدتون باشه... با تشکر".

ادامه مطلب  

بری دیگه برنگردی  

نه روز از سال جدید گذشته و حسن آقای روحانی تازه یادش اومده sms بده که مثلاً عید شما مبارک و این جور حرف ها... من هم از همین تریبون (چون تریبون ديگه ای ندارم) به ایشون میگم "عید شما هم مبارک... ایشالله این آخرین sms تبریک عیدتون باشه... با تشکر".

ادامه مطلب  

بری دیگه برنگردی  

نه روز از سال جدید گذشته و حسن آقای روحانی تازه یادش اومده sms بده که مثلاً عید شما مبارک و این جور حرف ها... من هم از همین تریبون (چون تریبون ديگه ای ندارم) به ایشون میگم "عید شما هم مبارک... ایشالله این آخرین sms تبریک عیدتون باشه... با تشکر".

ادامه مطلب  

اصن یه وضی  

یه چند وقتی هست که استرس بیخودی گرفتم همش ترس دارم آخه وقتی به هدفام فکر میکنم و میبینم به هیچکدومشون به طور کامل نرسیدم ترس بـر میداره منو ...
میگن همه چیز به خودت بستگی داره اصن زمانی که به این موضوع پی بردی که کل مشکلات زندگیت فقط و فقط زیر سر خودته اولین قدم موفقیتته خب من دارم به یک همیچین دیدگاهی میرسم که همه این بدبختی ها زیر سر خودمه نه هیچ چیز و کَس ديگه...
یک هدفی تو ذهنم هست الان که اگر واقعا به این نرسم ديگه رسیدن به بقیه ی هدف های تو ذه

ادامه مطلب  

اصن یه وضی  

یه چند وقتی هست که استرس بیخودی گرفتم همش ترس دارم آخه وقتی به هدفام فکر میکنم و میبینم به هیچکدومشون به طور کامل نرسیدم ترس بـر میداره منو ...
میگن همه چیز به خودت بستگی داره اصن زمانی که به این موضوع پی بردی که کل مشکلات زندگیت فقط و فقط زیر سر خودته اولین قدم موفقیتته خب من دارم به یک همیچین دیدگاهی میرسم که همه این بدبختی ها زیر سر خودمه نه هیچ چیز و کَس ديگه...
یک هدفی تو ذهنم هست الان که اگر واقعا به این نرسم ديگه رسیدن به بقیه ی هدف های تو ذه

ادامه مطلب  

اصن یه وضی  

یه چند وقتی هست که استرس بیخودی گرفتم همش ترس دارم آخه وقتی به هدفام فکر میکنم و میبینم به هیچکدومشون به طور کامل نرسیدم ترس بـر میداره منو ...
میگن همه چیز به خودت بستگی داره اصن زمانی که به این موضوع پی بردی که کل مشکلات زندگیت فقط و فقط زیر سر خودته اولین قدم موفقیتته خب من دارم به یک همیچین دیدگاهی میرسم که همه این بدبختی ها زیر سر خودمه نه هیچ چیز و کَس ديگه...
یک هدفی تو ذهنم هست الان که اگر واقعا به این نرسم ديگه رسیدن به بقیه ی هدف های تو ذه

ادامه مطلب  

اصن یه وضی  

یه چند وقتی هست که استرس بیخودی گرفتم همش ترس دارم آخه وقتی به هدفام فکر میکنم و میبینم به هیچکدومشون به طور کامل نرسیدم ترس بـر میداره منو ...
میگن همه چیز به خودت بستگی داره اصن زمانی که به این موضوع پی بردی که کل مشکلات زندگیت فقط و فقط زیر سر خودته اولین قدم موفقیتته خب من دارم به یک همیچین دیدگاهی میرسم که همه این بدبختی ها زیر سر خودمه نه هیچ چیز و کَس ديگه...
یک هدفی تو ذهنم هست الان که اگر واقعا به این نرسم ديگه رسیدن به بقیه ی هدف های تو ذه

ادامه مطلب  

مسخره!  

-خیلی مسخره ای!
-میدونم... ديگه چی؟!
-از دستت ناراحتم!
-میدونم... ديگه؟
-خیلی از دستت عصبانیم!
-میدونم...
-نه نمی دونی! تو هیچی نمی دونی! تو داری من رو عذاب میدی! من مگه باهات چیکار کردم؟!
-هیچکار!
-پس چرا داری من رو زجر میدی؟!
-نمیدونی!
-معلومه که نمیدونم! اگه بدونم هم اصلا درک نمی کنم!
-تا حالا شده ارزش تمام چیزهای باارزشی که داشتی یهو جلوی چشمت، چنان بریزه که ديگه نشه جمعش کرد... مثل یه شیشه سکوریت، خورد بشه و بریزه پایین؟!
-هممم...
-نه به اندازه من!
اولئک ا

ادامه مطلب  

مسخره!  

-خیلی مسخره ای!
-میدونم... ديگه چی؟!
-از دستت ناراحتم!
-میدونم... ديگه؟
-خیلی از دستت عصبانیم!
-میدونم...
-نه نمی دونی! تو هیچی نمی دونی! تو داری من رو عذاب میدی! من مگه باهات چیکار کردم؟!
-هیچکار!
-پس چرا داری من رو زجر میدی؟!
-نمیدونی!
-معلومه که نمیدونم! اگه بدونم هم اصلا درک نمی کنم!
-تا حالا شده ارزش تمام چیزهای باارزشی که داشتی یهو جلوی چشمت، چنان بریزه که ديگه نشه جمعش کرد... مثل یه شیشه سکوریت، خورد بشه و بریزه پایین؟!
-هممم...
-نه به اندازه من!
اولئک ا

ادامه مطلب  

مسخره!  

-خیلی مسخره ای!
-میدونم... ديگه چی؟!
-از دستت ناراحتم!
-میدونم... ديگه؟
-خیلی از دستت عصبانیم!
-میدونم...
-نه نمی دونی! تو هیچی نمی دونی! تو داری من رو عذاب میدی! من مگه باهات چیکار کردم؟!
-هیچکار!
-پس چرا داری من رو زجر میدی؟!
-نمیدونی!
-معلومه که نمیدونم! اگه بدونم هم اصلا درک نمی کنم!
-تا حالا شده ارزش تمام چیزهای باارزشی که داشتی یهو جلوی چشمت، چنان بریزه که ديگه نشه جمعش کرد... مثل یه شیشه سکوریت، خورد بشه و بریزه پایین؟!
-هممم...
-نه به اندازه من!
اولئک ا

ادامه مطلب  

مسخره!  

-خیلی مسخره ای!
-میدونم... ديگه چی؟!
-از دستت ناراحتم!
-میدونم... ديگه؟
-خیلی از دستت عصبانیم!
-میدونم...
-نه نمی دونی! تو هیچی نمی دونی! تو داری من رو عذاب میدی! من مگه باهات چیکار کردم؟!
-هیچکار!
-پس چرا داری من رو زجر میدی؟!
-نمیدونی!
-معلومه که نمیدونم! اگه بدونم هم اصلا درک نمی کنم!
-تا حالا شده ارزش تمام چیزهای باارزشی که داشتی یهو جلوی چشمت، چنان بریزه که ديگه نشه جمعش کرد... مثل یه شیشه سکوریت، خورد بشه و بریزه پایین؟!
-هممم...
-نه به اندازه من!
اولئک ا

ادامه مطلب  

مسخره!  

-خیلی مسخره ای!
-میدونم... ديگه چی؟!
-از دستت ناراحتم!
-میدونم... ديگه؟
-خیلی از دستت عصبانیم!
-میدونم...
-نه نمی دونی! تو هیچی نمی دونی! تو داری من رو عذاب میدی! من مگه باهات چیکار کردم؟!
-هیچکار!
-پس چرا داری من رو زجر میدی؟!
-نمیدونی!
-معلومه که نمیدونم! اگه بدونم هم اصلا درک نمی کنم!
-تا حالا شده ارزش تمام چیزهای باارزشی که داشتی یهو جلوی چشمت، چنان بریزه که ديگه نشه جمعش کرد... مثل یه شیشه سکوریت، خورد بشه و بریزه پایین؟!
-هممم...
-نه به اندازه من!
اولئک ا

ادامه مطلب  

درگیری  

سلام قرار بود داستانم رو تموم کنم ولی خب هنوز نشدهراستش این روزا خیلی درگیرماول اینکه در حال پیدا کردن خونه بودم برای جا به جایی و ديگه اینکه از صبح ساعت هفت سرکارم تا بعد از ظهر ساعت هفت تا برسم خونه هم میشه ساعت نه شب ديگه جونی نمی مونه از طرفی جمعه ها هم از صبح ساعت هفت سرکلاسم تا ظهر ساعت دو ديگه فقط میمونه همون چند ساعت بعد از ظهر جمعه که کارای عقب افتاده رو انجام بدمتوی این گیر و دار پدر و مادر عزیز هم در حال آماده شدن هستند برای سفر مکه. خ

ادامه مطلب  

درگیری  

سلام قرار بود داستانم رو تموم کنم ولی خب هنوز نشدهراستش این روزا خیلی درگیرماول اینکه در حال پیدا کردن خونه بودم برای جا به جایی و ديگه اینکه از صبح ساعت هفت سرکارم تا بعد از ظهر ساعت هفت تا برسم خونه هم میشه ساعت نه شب ديگه جونی نمی مونه از طرفی جمعه ها هم از صبح ساعت هفت سرکلاسم تا ظهر ساعت دو ديگه فقط میمونه همون چند ساعت بعد از ظهر جمعه که کارای عقب افتاده رو انجام بدمتوی این گیر و دار پدر و مادر عزیز هم در حال آماده شدن هستند برای سفر مکه. خ

ادامه مطلب  

عشق تو صدام  

عشق تو صدام مث غم توی بارونه زندگیم شده شب و روزای وارونه
از حال من کسی چیزی نمیدونه
وقتی نيستی خونه خونه ساکت و آرومه شب تو خیالم سر تو روی زانومه
برگرد بیا به خونه، خونه بی تو زندونه
بیا بی بهونه برگرد پیش این دیوونه برگرد
حتی یه شب ديگه به اون شبای خوب عاشقونه برگرد
بیا بی بهونه برگرد پیش این دیوونه برگرد
حتی یه شب ديگه به اون شبای خوب عاشقونه برگرد
پیش این دیوونه برگرد
از تو چشام همه حرفامو میخونی غیر ممکنه بگی هیچی نمیدونی
اما چشات میگه د

ادامه مطلب  

عشق تو صدام  

عشق تو صدام مث غم توی بارونه زندگیم شده شب و روزای وارونه
از حال من کسی چیزی نمیدونه
وقتی نيستی خونه خونه ساکت و آرومه شب تو خیالم سر تو روی زانومه
برگرد بیا به خونه، خونه بی تو زندونه
بیا بی بهونه برگرد پیش این دیوونه برگرد
حتی یه شب ديگه به اون شبای خوب عاشقونه برگرد
بیا بی بهونه برگرد پیش این دیوونه برگرد
حتی یه شب ديگه به اون شبای خوب عاشقونه برگرد
پیش این دیوونه برگرد
از تو چشام همه حرفامو میخونی غیر ممکنه بگی هیچی نمیدونی
اما چشات میگه د

ادامه مطلب  

به فردا هم نکشید...  

اومدم یک نگاه بهش انداختم ....
پخش روی زمین بود ...... چشماش کامل بسته بود و ديگه نفس نمیکشید ....
نمیدونم .... شاید بهترین نعمت ( مرگ ) بهش عطا شد که ديگه درد نکشه .
در هر صورت اون در این سه هفته کنارم بود . قیافش رو تو ذهنم تصور میکنم ، چشمام خیلی خیس میشه .....
مرسی خدا..... واقعن ممنونم که اون رو به من برگردوندی ..... واقعن ممنونم ......

ادامه مطلب  

آشنایی 2 ...  

تو گیر و دار این قهر و آشتیها چهار سال مثل برق گذشت و خیلی اتفاقات افتاد و تلخترینش برای آ پیش اومد ولی خدا رو شکر که گذشت امااااااااا آخرین بار که سر یه موضوعی باهم قهر کردیم تصمیمو گرفتم که ديگه هیچوقت باهاش آشتی نکنم حتی اگر از دوست داشتنش هم بمیرم...چهار سال کم نبود برای اینکه من به این نتیجه برسم که ما به درد هم نمیخوریم و من دارم زندگیمو به خاطر دوست داشتنم تباه میکنم....روزها گذشت و من تمام خواستگارهامو بی دلیل رد کردم چون بعد آ واقعا ديگه

ادامه مطلب  

آشنایی 2 ...  

تو گیر و دار این قهر و آشتیها چهار سال مثل برق گذشت و خیلی اتفاقات افتاد و تلخترینش برای آ پیش اومد ولی خدا رو شکر که گذشت امااااااااا آخرین بار که سر یه موضوعی باهم قهر کردیم تصمیمو گرفتم که ديگه هیچوقت باهاش آشتی نکنم حتی اگر از دوست داشتنش هم بمیرم...چهار سال کم نبود برای اینکه من به این نتیجه برسم که ما به درد هم نمیخوریم و من دارم زندگیمو به خاطر دوست داشتنم تباه میکنم....روزها گذشت و من تمام خواستگارهامو بی دلیل رد کردم چون بعد آ واقعا ديگه

ادامه مطلب  

بد  

نمیدونم چن وقته ننوشتم اینجا
حتی دلمم تنگ نشده بود
ولی من ديگه اونی که آخرین پست اینجارو نوشته نيستم
ازدواج کردم ، شاید قضیه ش هیلی مفصله ولی هنوزم نمیدونم چرا ازدواج کردم
الان ديگه تنهایی هام یه طعم ديگه داره ...
هر از گاهی که حتی حس کنم بهم بی محلی میشه زار زار گریه میکنم
از خانواده ها نالونم
خانواده ای که فک کنم تا آخر زندگیمون آویزون ما باشن
امشب آقا خونه پدر و مادرشو برد یه شهر نزدیک شهرمون برا عروسی
دو تا داداشاشم اونجا ساکن و خودش و ماما

ادامه مطلب  

بد  

نمیدونم چن وقته ننوشتم اینجا
حتی دلمم تنگ نشده بود
ولی من ديگه اونی که آخرین پست اینجارو نوشته نيستم
ازدواج کردم ، شاید قضیه ش هیلی مفصله ولی هنوزم نمیدونم چرا ازدواج کردم
الان ديگه تنهایی هام یه طعم ديگه داره ...
هر از گاهی که حتی حس کنم بهم بی محلی میشه زار زار گریه میکنم
از خانواده ها نالونم
خانواده ای که فک کنم تا آخر زندگیمون آویزون ما باشن
امشب آقا خونه پدر و مادرشو برد یه شهر نزدیک شهرمون برا عروسی
دو تا داداشاشم اونجا ساکن و خودش و ماما

ادامه مطلب  

بد  

نمیدونم چن وقته ننوشتم اینجا
حتی دلمم تنگ نشده بود
ولی من ديگه اونی که آخرین پست اینجارو نوشته نيستم
ازدواج کردم ، شاید قضیه ش هیلی مفصله ولی هنوزم نمیدونم چرا ازدواج کردم
الان ديگه تنهایی هام یه طعم ديگه داره ...
هر از گاهی که حتی حس کنم بهم بی محلی میشه زار زار گریه میکنم
از خانواده ها نالونم
خانواده ای که فک کنم تا آخر زندگیمون آویزون ما باشن
امشب آقا خونه پدر و مادرشو برد یه شهر نزدیک شهرمون برا عروسی
دو تا داداشاشم اونجا ساکن و خودش و ماما

ادامه مطلب  

2  

بعد از مدت ها بالاخره خوابم تنظیم شد...بی نهایت استرس هفته ی ديگه رو دارم از طرفی هم ی امید خیلی قوی افتاده به دلم که همه چی حله!!!!حالا اینکه امید هست یا توهم تا هفته ی ديگه مشخص میشه.
جمعه ولادت حضرت رضاست اگه هفته ی ديگه همه چی رو به راه بشه قول داده که بطلبد ما را...

ادامه مطلب  

پرواز  

دیشب خواب دیدم بخشی از دنیا جنگ بود. انگار الان نبود و چندین سال بعد بود و یه عده آدم ها تونستن خودشونو بالای یه برج برسونن و ازونجا خودشون قدرت پرواز داشتن ولی من نداشتم برا همین یه دختری که انگاری دوستم بود منو بغل کرده بود و من همراه اون پرواز میکردم ۰از بالا شهرای مختلف و حتی کشورهای مختلف رو میدیدم حتی کشورهارو از روی بناهای معروفشون تشخیص میدادم که عه این فلان کشوره ۰به حالت ایستاده پرواز میکردیم بدون بال و هیچی و روی یه برج ديگه توی ار

ادامه مطلب  

.: بعد اینهمه وقت :.  

به نام خدا
کلی قطوره. همش 100 صفحه مونده. تا همین ظهر ديگه اعصاب و دل نداشتم که دوباره برم سراغش. هی نخوابیدن یاس رو بهانه کردم. بعد شستن لباسها رو. بعد پهن کردنشون رو. بعد جارو زدن اتاق. بعد دیدم ديگه تو این ساعت از عصر نه کاری باقی مونده نه اصلاً کار ديگه ای می شه انجام داد، جز خوندن. پس با کلی اضطراب دوباره شروع کردم و به فصل آخر رسیدم و باز گره ها باز شد و دارم دائم قسمش می دم که حالم رو بعد از اینهمــــــــــــــــــــــــه انرژی مثبت نگیره و ی

ادامه مطلب  

یا فاطر بحق فاطمه...  

بره ناقلا وویس فرستاده تو گروه خواهر برادرا "عید شما مبارک؛ سلامت باشین!!!" انقد قشنگ گفته :) (لابد به گوش من قشنگه!) می‌خواستم به عنوان پست تبریک عید بذارم اینجا، ولی سیو نمی‌شد. به مامانش گفتم اول ضبط کنه بعد بفرسته. ديگه هر کاری کرد خواهرم، نگفت که نگفت! بعد پیام داده "با زور مگس‌کش!!! اینو گفته: "چرا دندون رو جیگر نمیذاری؟!؟"" با وجود اینکه بسسسیار دوستش می‌دارم، گفتم "بذا بیام دندوناتو دونه دونه می‌کشم تا بفهمی دندون رو جیگر میذارم یا نه! :)"
ب

ادامه مطلب  

پروسه خود درست بینی  

یک نوع برخورد، واکنش ب رویدادهای مهم روز هست
یک نوع ديگه عدم واکنش ب رویدادها
یک نوع ديگه، واکنش شخصی ب رویدادها هست,یعنی هر رویدادی ک برای فرد مهم باشه مورد واکنش قرار میگیره ن ب صرف مهم بودن برای بقیه
حالا این سه حالت رو توی دستگاه دوحالتی خوب و بد قرار میدیم
و در نهایت نتیجه میگیریم خودمون بهترین حالت و عمل رو داریم

ادامه مطلب  

پروسه خود درست بینی  

یک نوع برخورد، واکنش ب رویدادهای مهم روز هست
یک نوع ديگه عدم واکنش ب رویدادها
یک نوع ديگه، واکنش شخصی ب رویدادها هست,یعنی هر رویدادی ک برای فرد مهم باشه مورد واکنش قرار میگیره ن ب صرف مهم بودن برای بقیه
حالا این سه حالت رو توی دستگاه دوحالتی خوب و بد قرار میدیم
و در نهایت نتیجه میگیریم خودمون بهترین حالت و عمل رو داریم

ادامه مطلب  

دلم و...  

از بچگی به روانشناسی خیلی علاقه داشتم...انقدر که تمام مدت سعی میکردم حالتهای مختلف آدمارو بشناسم...از اینکه میتونستم بفهمم خوشحال بودم...خیلی دوس داشتم ته ذهن آدما رو بخونم...نمیدونم چرا ولی راحت میخوندم...درست یا غلطشو میترسیدم چک کنم ولی هربار چک کردم درست بود...هرچی بزرگتر میشدم راحتتر میشد اینکار برام...انقدر که اگه دروغ میشنیدم راحت میفهمیدم...غم رو میخوندم...شادی رو میخوندم...و دلیلشو هم میفهمیدم!انقدر ديگه تو این کارم خوب شدم که ديگه از خود

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1