تجربه من .......  

سال 93بود که من دخترم آیسودا رو در پیش دبستان ثبت نام کردم .انروز که باید به جشن اول سال میبردمش از یه طرف خوشحال بودم از طرفی ناراحت ازاینکه تا ساعت 5بعداز ظهر نبینمش میمیرم ،ساعت 13از خونه زدیم بیرون سمت پیش دبستان ایسودا رسیدیم ،رفت تو سالن جشن برای اولین روز پیش دبستان شروع شد ،مدیر بچه ها اومد بیرون به سمت مادرا گفت برید ساعت 5اینجا باشین نمی تونستم این همه ساعت بزارم اونجا برم خلاصه زدم بیرون به سمت خونه نمی دونستم چيکار کنم رفتم خونه با م

ادامه مطلب  

یه روز جمعه ..........  

جمعه ۹۵/۹/۱۲یکی از روزهای آذر ماه یک روز خوب برایم بود.نه کار داشتم نه دانشگاه.تصمیم گرفتم, فقط برای خانواده و خانه باشم و خوشحال بودم از خواب بیدارشدم ولی سروصدا نکردم تا دخترم  بیدار نشود و کمی بخوابد, صبحانه آماده کردم,  چایی درست کردم پنیر وگردوآوردم,و تخم مرغ درست کردم و چیدم تو سفره و دخترمو بیدار کردم. زنگ زدم شوهرم از مغازه آمد صبحانه 3نفره دورهم بودیم و خوردیم و شوهرم رفت من و دخترم کارتون تماشا کردیم. و بعد کتاب خوندیم کتاب قصه و بعد ش

ادامه مطلب  

 

کجا سفر رفتی؟ که بی خبر رفتی؟ اشکم را چرا ندیدی؟ از من دل چرا بریدی؟
پا از من چرا کشیدی؟ که پیش چشمم ره دگر رفتی؟ بیا به بالینم که جان مسکینم تاب غم دگر ندارد جز بر تو نظر ندارد
جان بی تو ثمر ندارد مگر چه کردم که بی خبر رفتی چه قصه ها که از وفا گفتی با من
تو بی محبتی کنون جانا یا من تو چون آن شرر به خدا خبر ز خدا نداری
رودا آتش از سر آن سرا که تو پا گذاری سوز دلم را تو ندانی آتش جانم ننشانی
با غمت در آمیزم از بلا نپرهیزم پیش از آن برم بنشین کز میان

ادامه مطلب  

 

میگم چرا امروز خیلی دلم گرفته 
خیلی هواتو کردم 
الان یادم افتاد امروز 5دیماهه
روز یکه شدنمونه 
ولی.... 
الان توکجایی و من کجا 
خستم ازاین زندگی 
دارم کم میارم 
ب زور روپام وایسادم 
ب مرد بودن نیست ک راستش دیگ ب کسی نمیتونم دل بدم عشق من 
خوشبحالت ک کنار شوهرت خوشی 
خوشحالم ک شادی خوشحالم ک همه چی روبراس تووزندگیت 
ناراحتیام ب درک عادت کردم دیگه 
توخوش باش عزیزدلم 
**دوست دارم **

ادامه مطلب  

 

امشب شب قشنگیه، چون شب یلداست قشنگه؟ 
فک نکنم دلیلش این باشه 
یلدا بهونه شده که امشبو قشنگ تر از شبای دیگه حس کنیم 
پس میشه گفت یلدا بهونه ی خوبیه 
جدا از آروز های خوبی که برای بقیه کردم، ی آروزی کوچولو هم برای خودم کنار گذاشتم 
آرزو کردم که بقیه هم برام آرزو های خیلی خیلییییی خوب داشته باشن 
البته آرزوی اولیم، هیچ وقت غم و غصه سراغت نیاد و همیشه شاد و خوشبخت باشی با یاد خدا 

ادامه مطلب  

پشیمانم پشیمانم پشیمان  

الهی جز تو دل در هر چه بستم
اگر در آرزوها پای بستم
 
اگر خلقت به جور آزار کردم
اگرقلبی به ناحق من شکستم
 
سخنها گفته ام من کذب و یاوه
اگر صادق نیاوردی بدستم
 
ندیدم رشته از بند تو بهتر
اگر این رشته را دائم گسستم
 
اگر با مکر و خدعه توبه کردم
دمادم با دغل من عهد بستم
 
اگر بر مَرْکَبِ جهلم بتازم
اگر از حضرتت دائم بجستم
 
پشیمانم پشیمانم پشیمان
کنم عهدی که هرگز آن نبستم
 
مسعود پایدارفر

ادامه مطلب  

154  

من دمدمیم.
آدما واسم تارسخ انقضا دارن.
وقتی ازشون خسته بشم خیلی بد رابطه رو تمومش می کنم.
هیچ کسو نمی تونم تحمل کنم.
خیلیارو خیلی بد از زندگیم حذف کردم.
خیلیایی که اون اول دوستیمون فک می کردم چقد خوبه که هستن.
خیلیایی که قبل از این که باهاشون دوست بشم برام جذاب بودن.
اما همشون بعد چند ماه یا چند سال دلمو زدن.
نفرت انگیز و بی خود شدن و تازه فهمیدم کی هستن.
من آدم دمدمیه مزخرفیم.
که به همه اطرافیانم ضربه می زنم.
وقتی تکراری می شن ول می کنم و می رم .
شای

ادامه مطلب  

 

دیشب خیلی نگرانش شدم .
حس خیلی بدی بود . دستام میلرزید ، در حدی شد که با اینکه همه خونه بودن و خواب ، تو اتاقم سیگار روشن کردم بدون اینکه مهم باشه برام کسی متوجه میشه یانه . چون دیشب مهم ترین چیز این بود که بی تا حالش خوبه یا نه . نگران اینکه داره چيکار میکنه نشدم ، نگران این شدم که یه وقت مشکلی براش پیش نیومده باشه یا اتفاقی نیفتاده باشه .
ولی یه "عزیزم" گفتنش موقع خواب انگار یه مسکن بود برای همه این نگرانیا . 
امروز دوست داشتم با هم بودیم ، 2 تایی آ

ادامه مطلب  

فصل دوم  

درود خدمت شما عزیزان
فصل دوم استارت خورده ، و به زودی
اون چیزایی که میخواستمو خواهید شنید.
چون کارای فصل اول بیشترشون خونگی
بودن و من میتونستم اصلا پخش نکنم ولی 
اونارو هم منتشر کردم تا یادم باشه از کجا شروع کردم.
ولی آهنگ های فصل دوم دقیقا Dark Rockی که میخوام
هستش...اولین آهنگ فصل دوم به زودی... به کانال تلگرام بنده
حتما تشریف بیارین عزیزان...@hassankarimi5712

ادامه مطلب  

رفت !  

قضیه چشم آبی هم حل شد  و رفت ..
چقدر نذر کردم واسه نشدن این اتفاق و رفتنش !
عکسشو واسه دوستم که 1000 کیلومتر اونور تره فرستادم میگم
این خوشگل تره یا ... ؟!
میگه اوون ماله چند ماه قبل بود تووو هنوزم بهش فکر میکنی ؟!!!!!
جوابی ندارم ...
میگه توو که چهره برات مهم نبود حالا چرا گیر دادی به چهره این ؟!
میگم وقتی یه نفر به دلت نمیشینه کلا ، اونوقت گیر میدی به چهره اش که شاید
به دل بشینه !!!!! که شابد بتونی خودت رو گووول بزنی !
میگه چهره اش خیلی آروم و خووووبه از اون

ادامه مطلب  

مرز بین شرک وایمان  

راستش خسته شدم،کلافه ام،هرچی دعا وراز ونیاز می کنم
خواسته ام اجابت نمیشه.
هردفعه هم یه شوک یا اخبار بد میرسه.
آخرین شوک چند روز پیش بود که روی سیستم عصبیم اثر گذاشته
واز سمت راست کمروپای راست شل شدم.
به خدا گفتم من بدم با خودم لج کردم دیگه بعد نماز وموقع اذان دعا نمی کنم.
بعدا نوشت: از خدا خواستم منو ببخشد استغفار کردم ودوباره دعاهامواز سر گرفتم.

ادامه مطلب  

 

بدیه روزای شلوغ اینه که نمیشه گریه کنی یعنی یه جای خلوت بی مزاحم گیر نمیاد که با خاطراتت واشکات تنها بمونی سرم خیلی درد میکنه از بس تو تاریکی سوار موتور تو این سرما گریه کردم  خدایا دیگه هیچی ازت نمیخام فقط یه جای خلوته بی مزاحم واسه اشک ریختن همین....

ادامه مطلب  

هر که در دامت بیفتد بلعجب شد  

ماهِ زیبایم کجایی نیمه شب شد
بس به بالا خیره ماندم جان به لب شد
 
در فراقت بس که هر شب مویه کردم
دیده کور افتاد و این تن هم خَشَب شد
 
چون که باز آیی و بینی زیرِ خاکم
این بدانْ مرگِ مرا هِجْرَت سبب شد
 
گر مرا دیوانه خوانند این عجب نیست
هر که در دامت بیفتد بُلعَجَب شد
 
روزگاری پُر شرر بودی تو مسعود
حال بینی شادکامی درد و تب شد
 
مسعود پایدارفر

ادامه مطلب  

کرامت مولا علی (ع) ...  

سخن گفتن زمین با امام (ع)
اسماء بنت عمیس گوید: فاطمه زهرا(س) فرمود: یکی از شب ها که علي(ع) بر من وارد شد مرا به هراس انداخت.عرض کردم: چگونه تو را به هراس انداخت ای سرور زنان عالمین.فرمود: شنیدم که زمین با او حرف می زد و او نیز با او سخن می گفت.
 
سید مرتضی صوف باف www.soofbaf.ir

ادامه مطلب  

این راهش نیست!  

چارلی چاپلین: «خیلی تلاش کردم که مردم بفهمند، اما آن‌ها فقط خندیدند!»
همین یک جمله‌ی کوتاه از سلطانِ کمدیِ دنیا، به بهترین و واضح‌ترین شکل ممکن گویای این مسئله است که «طنز»، هرگز و به هیچ وجه، راه درستی برای اعتراض و انتقاد نیست!

ادامه مطلب  

پادرازی  

دست درازی کردم به پادرازی لبتبرنداشته جلوی دیگری گرفتی
خوب کردی ,مرض قند داشتمبعد اذان من را از سحری گرفتی
لب و دندان,همه عاریتی و رفتنیستپادرازی هم خشک شود نمیتوان چشید
پزشک توصیه ام داد قلبت مریض استروزی چهار وعده قرص قمرش رویت کنید
 قند و شکرت ارزانی دیگرانما ندارها به دارو برسیم کافیست
یادت نرود روزی چهار بار بیاییصبح و عصر و بامداد و وقتی کسی نیست

ادامه مطلب  

 

یه حس ب شدت گهی دارم
از این حسای آرامش قبل از طوفان
خدایا
باز شرمنده کردیا
آخه چقد من گند بزنم تو ماسمالیش کنی
ایندفه قول میدم
امشبم تموم شه دیگ جوابشو نمیدم 
 
 
یه گهی بخور ک بت بیاد حداقل
ب جا خدا ب خودم گفتم
واقن حق داری اگ اینطوری بگی 
ولی 
ایندفه قول قول
تازه الان میخام برم نمازم بخونم !
ب م... میگم چرا نماز خوندمو مسخره میکنی
میگ ببخشید ب ساحت مقدست توهین کردم :-\ 
راس میگ
آخرین نمازمو یادم نی
احتمالا باز کارم گیر بوده...
شرمنده اتم ب شدت .......

ادامه مطلب  

به کجا چنین شتابان ؟!!!  

میگه ؛ من واسه فراموش کردن تنها عشق زندگیم بعد رفتنش
وارد یک رابطه جدید شدم ! یک رابطه عاشقانه جدید !!! غرق رابطه شدم که تونستم
فراموشش کنم ! تو هم همین کارو بکن ...
میگم خب رابطه بعدت چی شد ؟!
میگه با اوون 2 سال بودم بعد از هم جدا شدیم ..
میگم سخت نبود ؟ بالاخره بین یه پسر و دختر جوون بعد 2 سال رابطه عاشقانه یه وابستگی هایی بوحود میاد !
میگه بعد 2 سال اشنایی با اوون وقتی وارد دانشگاه شدم احساس کردم مورد های خوب تری هم هست
باهاش بهم زدم  و پسرا دانشگاه ر

ادامه مطلب  

صالح و نسرین.....  

 یه همکار برنامه نویس کامپیوتر داریم به اسم صالح ، دیشب ایشون به واسطه ارتباط مستمر کاریمون اومد و نشست باهام درد و دل کرد و برام از ماجرایی گفت که شاید شنیدنش خالی از لطف نباشه.
صالح می گفت: تو فضای مجازی با یه دختر خانم به اسم نسرین! آشنا شدم. اولش همه چی ساده شروع  شد اتفاقی به پست هم خوردیم و از متن ها و حرف های هم می گفتیم و می شنیدم،کم کم احساس کردیم فکرامون به هم نزدیکتر شده، همدیگرو از لابلای جملاتمون خوب درک می کردیم و این ما رو هی بهم نز

ادامه مطلب  

 

این همه سال درس خوندم هیچ وقت نفهمیدم چرا اینقدر تنهام این همه کتاب خوندم هیچ وقت تو هیچ کتابی ننوشته بود چرا بعضی ها برای همیشه تنها می مونن هیچ جا ندیدم ونخوندم که برای درمان تنهایی چيکار باید بکنم موندم تنهاییم بزرگتر شد اونقدر بزرگ که دیگه حتی پسرم که از گوشت وپوست خودمه نمی تونه پا تو سرزمین تنهایی من بذاره هر روز ازم دورتر میشه کاش بر میگشتم به اون سالایی که چشام تار بود هیچی وتشخیص نمیداد تو صورت ادما تو برق چشاشون برق چشای شیپورچی دی

ادامه مطلب  

فاطمه ناراحته:(  

اینقدر اعصابم خورده که به بغض اومده در گلوم حتی غذا هم می خورم انگار دارم زهره مار می خورم...
خدایا دمت گرم ...تو تلاشتو کردی میدونم مشکل از بابای منه...اخه الکیم که نمی شه معجزه کرد باید بندتم فهمیده باشه که بابای احمق من از اولم نبود...
خدایا دیگه دلم روشن نیس...ن که نا امید باشما ن فقط دیگه خسته شدم از الکی خوش نشون دادن خودم...
خدایا دنیات اینقدر برام تنگه که گاهی حس می کنم اضافیم......
خدایا این روزا حالت خنثی دارم ن خوشحالم ن ناراحت حتی از لجبازی ک

ادامه مطلب  

یه هم دل  

سلام...
میدونید؟ من زیاد اهل صاف و پوسکنده نوشتن نیستم!
تو لفافه حرف میزنم که کسی هم که تو باغ نیس نفهمه چی میگم!
اما امروز یه دوست اومد رفتم وبلاگشو دیدم!
آدم رکیه برعکسه من !
و حرفایی که من نمیدونستم چجوری بپیچونم و بنویسم و خیلی راحت نوشته!
یه لحظه با خوندنش فکر کردم خودمم که نوشتم! حتما ببینید وبلاگشو!
http://hanoznafasmikesham19.blogfa.com/

ادامه مطلب  

دستان پدرم.. فرزند  

دستان پدرم را دوست دارم چون یاد زحمت هایی که برایم کشیده است میوفتم،یاد تمام کار هایی که برای اسایشم کرده. یاد تمام نوازش هاش،حتی سیلی هایی که خوردم و وقتی اشک می ریختم با همون دستای مهربون اشکامو پاک می کرد و طاقت دیدن اشکامو نداشت -_-
بعضی وقتا که به کاری خودم و پدرم فکر می کنم، با خودم میگم شاید من دختر خوبی برای پدرم نبودم، شاید خیلی جاها ناراحتش کردم و دلشو شکستم، شاید خیلی جاها سر افکندش کردم.ولی بهش قول میدم که دیگه هیچ کاری نکنم که نارا

ادامه مطلب  

 

توی این یه هفته 10 روزی که گذشت و چیزی ننوشتم ، بیشتر سعی کردم بهش بگم ، با گوشاش بشنوه حس منو . ولی دیدم بی تا فعلا آمادگی شنیدنشو نداره و بیشتر مدل اخلاقش طوریه که باید ببینه تا بشنوه .
برای همین تصمیم گرفتم وقتایی که خیلی احساسی میشم یا به قول خودش (لوس) میشم ، بیام اینجا حرفامو بنویسم که بعدا ببینه و بیشتر این حس رو با کارایی که انجام میدم بهش نشون بدم .
ایکاش یه نفر میومد و بهم میگفت که بی تا چی میخواد . من همون لحظه اون رو براش برآورده میکردم .

ادامه مطلب  

یکی بود که دیگه نیست  

کنار سالن ایستاده بودم تا مهندس بیاد و زود! برگردیم شهر.از اتاق ثبت نام اومد بیرون و منو دید. فک کرد من مهندسم.خیلی فرز! دوید جلو و گفت:_ شما باید امضا کنید؟گفتم: نه. مهندس الان میاد.ناخودآگاه چشمم افتاد به پاهاش. دمپایی پاش بود.سریع چادرش رو گرفت جلوتر که دمپایی هاش پیدا نشه.از فقر هیچ چی کم نداشتن. ولی این همه عزت؟!یخ کردم. از خودم خجالت کشیدم. آخه این چه کاری بود؟!به خودم گفتم: اومدی دو دقیقه کمک کنی، یا صد سال «خجالتشون» بدی؟!ما را چه به این ادا

ادامه مطلب  

نتیجه ی ناصر الدین شاه ...  

 
      امروز صبح با مهندس کامرانی( نتیجه ی ناصر الدین شاه) رفتم محضر تا وکالتشون رو به عهده بگیرم... همسرشون خانم هایده صبا هم بودند... چندتا موضوع جالب برام پیش اومد: محضری که عموماً باهاش کار می کنیم از دوستان قدیمی ماست، تمام دیوارِ محضر با اسناد و مدارک تاریخی مزین شده بود، از اولین سند هایی که در ایران نوشته شده بود تا اولین چکی که در ایران صادر شده بود و ... عکس زیاد گرفتم، سر فرصت میزارمشون... چیزی که برای من و مهندس کامرانی جالب بود این بود

ادامه مطلب  

داستان عقد آسمانی- شهید محمود خادمی- قسمت دوم  

❤️داستان عقد آسمانی ❤️
قسمت دوم
نوشته: هادی جمشیدیان
کتاب: فرمانده من
چاپ : بیست و نهم،  سال :1387، ص 80 و 81 و 82
 
 
 
به نام خدا
 اوایل این مسئله خیلی برام سوال برانگیز بود که  او چرا  این کار را کرد؟ اگر گلوله به من اصابت می کرد چه؟  اصلا تقصیر خودم بود که قبول کردم و...
 
 
اما بعدها که با بعضی از بچه های سپاه صحبت کردم همگی آن ها گفتند که ما هم به همین شکل انتخاب شدیم و لزومی ندارد که ناراحت باشی، چون محمود آنقدر اعتماد به نفس و مهارت در تیراندازی

ادامه مطلب  

من  

سلام به روی ماه همتوون عاشق تک تک شما دوستانم با اون دلای مهربون وپاکتون
امیدوارم هر جا هستین روی این کره خاکی سالم وموفق باشین
دلم می خواد از دل تنگیام واستون بگم
ااز یه سری از دوستام که حالا حالا معلوم نیس ببینمشون ودلم براشون تنگ شده
از یه سری آدمایی که در زمانهای مختلف وارد زندگیم شدند و الان نیستن ومن خیلی اذیتشون کردم
والان به کارای خودم میخندم
بعضی مواقع آدم کارای احمقانه انجام میده دست خودشم نیس بعد میگه آخ کاش اینجور نمیگفتم نبودم 

ادامه مطلب  

در کودکی دوست داشتی چیکاره بشی ورضایت از شغل فعلی........................................  

دوست داشتم معلم بشوم......و بچه های فامیل جمع میکردم تو حیاط و با گچ روی دیوار و....مینوشتم.در کودکی آرزو داشتم.در بعد از دیپلم در هنرستان من کمک مربی شدم.و بعد از چند ترم خودم مربی شدم.و کم کم در خانه آموزشگاه طراحی دوخت و لباس زدم.و خوشحال بودم و بعد ازدواج یه مدتی کار نکردم.و دوباره کار در سرای محله آغاز کردم.و کارهای کامپیوتری و....و در حال حاضر کارهای جهادی سرا را انجام میدهم و خوشحال هستمو قتی نیازمندان میبینم و خودم فراموش میکنم و مشکلی ندارم.

ادامه مطلب  

خود درگیری ذهنی  

همیشه سعی کردم در کوران مشکلات یه جور خودیاری روانی به خودم بدهم
تا از لحاظ روحی به جایی نرسم که مجبور به خوردن دارو بشوم.
اطرافیان هم همیشه بهم میگن تو خیلی صبوری ما اگر جای توبودیم چنان می کردیم
واز این دست حرفها...
همیشه با خدای خودم دردودل میکنم ومیگم اگر تحمل میکنم به خاطر رضای توست.
میدونم که دست هیچ بنده ایت را رد نمی کنی وتا زمان اجابت درخواستش نرسه
باید اون بنده صبر کنه.
ولی خداجون می ترسم صبرم تمام بشه . می ترسم تصمیم عجولانه بگیرم.خو

ادامه مطلب  

به سلامتی  

به سلامتی پسری که سرباز بود .....
بهش خبر دادن رفیقت عشقتو نشون کرده...
از شدت عصبانیت داشت میمرد
به رفیقش اس داد مبارک باشه داداش
رفیقش جواب داد: مبارک صاحبش باشه...¤
داشتن به زور عشقتو عروس میکردن رفتم نشونش کردم تا تو برگردی...!!!!!

ادامه مطلب  

شرح حال من  

اخیش حالا که ادرس وبمو عوض کردمو شلوغ نیستو خواننده هاش کمن راحت می تونم حرفای دلمو بزنم...
باید خیلی وقت پیش اینکارو می کردم...
+دیروز که حالم بد بود تقریبا تا 8 شب این حال بد من ادامه داشت یکی از کلاسامو رفتم به زور ودومیو نتونستم برم که استاد حذفم می کنه به احتمال زیاد(به درک)
+اخه سه جلسه غیبتا بیشتر بشه حذف می کنن منم هر سه جلسه رو غیبت کردم و این چهارمیش می شه و جالبه هر سه چهار جلسش برای رفتن به دکتر بوده...
اصلا به درک که حذف می کنه ...
اینقدر خو

ادامه مطلب  

 

دیگه هیچ وقت هیشکیو تودلم راه نمیدم غیر از امیر جونم حتی رحیمم از دلم رفته اون دیروز توشب نشینی حرفایی تو خونه دوستش زد که من خراب شدم یعنی هیچ شدم واینطوری شد که اونی که دیوانه وار عاشقش بودم هم ازم فاصله گرفت همون کسی که اون حرفارو میزد ودلمو می برد گفت که عشق تاریخ دارد باشه قبول کردم تاریخ دارد اما مثل همیشه نتونستم بگم پس چرا حالا که کار از گذشته پی بردی من نمیتونم خودمو ببخشم باورم نمیشه تواین سن فریب خوردم لعنت بر هرچی سادگی ونیرنگ رحی

ادامه مطلب  

زندگی !  

امروز از بیرون که داشتم میومدم خونه هوا تاریک شده بود
هوا هم سوز سرمای عجیبی داشت
قدم هامو میشمردم که چند قدم دیگه مونده تا برسم به خونه ، خیلی سردم بوود !
کلید که انداختم و در رو  باز کردم وقتی گرمای خونه صورتمو نوازش کرد گقتم
خدایا شکرت که توو این سرما سر پناه امن و گرمی برای زندگی داریم .
حالا خیلی ها درگیر بزرگ و کوچیک بودن خونشون ، یا بالا شهر و پایین شهر بودن خونشون
یا نوع چیدمان خونشون یا دکور وسایلشون هستن ! اما اینا هیچ کدوم مهم نیست ..
ه

ادامه مطلب  

معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه  

معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه
 
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛_آقا این بسته نون چند؟فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:نمیشه کمتر حساب کنی؟!!توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛_نه، نمیشه!!دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!درونم چیزی فروریخت..

ادامه مطلب  

روزگندم کاری  

Normal
0




false
false
false

EN-US
X-NONE
AR-SA




































































































































































/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:"Table Normal";
mso-tstyle-rowband-size:0;
mso-tstyle-colband-size:0;
mso-style-noshow:yes;
mso-style-priority:99;
mso-style-parent:"";
mso-padding

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1